در بند پنجره ای محبوس
که انتظار گشودگی را تجربه می کند هر روز
در تاریکی یک خواباندگی مست محو می شوم
*
در زهراب گردانی قلبی فاسد
آب دهانت خوش طعم نیست
و نگاهت چون چسبندگی لجن با هرکس می رود
دستانت جز به آزار و قصب اراده نمی کند
و در قلمت جوهری از اصالت نخواهی یافت
*
دنیای نجیبی است نازنین
که در کودکانه پرسه های عجوزه خفاشی ننگین بر پرده های حجب سرایش
جز به روشنایی پنجره ای دل نبسته است
*
در قتل حرفانم رازی نهفته کرده بودم
ماننده ی سکه ی زنگ زده ی تک-روی بخت کچلم
*
من زاده نشده ام هنوز
فقط هر روز پیر می شوم
و در تجدد جنینی حرص تولیدعین و زندگانی می سوزم
در نحیفی نهالی مصدوم
کرمی ساقه خوارم که از طمع
دستانم را جویده ام
*
من شاید اصلا درختی حقیقی ام
با ریشه های زمینی ام
با برگ های هوایی ام
با ساقه های پوسیده ام
من
در حسرت یک جو شعور نباتیم
و در شعر مشلوغ... قاطی پاتیم
