تبليغاتX
فرزند ن‍‍ژند

فرزند ن‍‍ژند

وبلاگ اشعار محسن محبی

روانی یک شعاع نور

در بند پنجره ای محبوس

که انتظار گشودگی را تجربه می کند هر روز

در تاریکی یک خواباندگی مست محو می شوم

*

در زهراب گردانی قلبی فاسد

آب دهانت خوش طعم نیست

و نگاهت چون چسبندگی لجن با هرکس می رود

دستانت جز به آزار و قصب اراده نمی کند

و در قلمت جوهری از اصالت نخواهی یافت

*

دنیای نجیبی است نازنین

که در کودکانه پرسه های عجوزه خفاشی ننگین بر پرده های حجب سرایش

جز به روشنایی پنجره ای دل نبسته است

*

در قتل حرفانم رازی نهفته کرده بودم

ماننده ی سکه ی زنگ زده ی تک-روی بخت کچلم

*

من زاده نشده ام هنوز

فقط هر روز پیر می شوم

و در تجدد جنینی حرص تولیدعین و زندگانی می سوزم

در نحیفی نهالی مصدوم

کرمی ساقه خوارم که از طمع

دستانم را جویده ام

*

من شاید اصلا درختی حقیقی ام

با ریشه های زمینی ام

با برگ های هوایی ام

با ساقه های پوسیده ام

من

در حسرت یک جو شعور نباتیم

و در شعر مشلوغ... قاطی پاتیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 20:47  توسط محسن محبی  | 

ضمیر باقی خورشید

با قرینگی مادرزاد تابش

به استقبال اسمش در حرکت.

ذرات حجیم زاییده ی زاویه ی دید

در مسیرهایی بر چرایی ثبوت خود خندان.


تیغه ای ابر

مکانم را از کائنات محرم کرده

من ثانیه های خسته در کشش اسم و ضمیر را

به انتظار اسمی نشسته ام

که ذات است.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 0:1  توسط محسن محبی  | 

شلخته برگان باد خورده را که درخت بر دوش کشد

زنجیرهایی که بر پشت آسمان.

وطراوت از آن علف هرز در پای گلی

که روزانه هوا و آب وخاکش را

عاشقان دادند.

 

در طعم یک گیلاس

یا عطر شکوفه های سیب

چه متقنی را باید جست؟

- آن هنگام که زاده می شود تحرک چند ماده از وجود چندین جزء.

به هواخواه سبزه

باید قیام کرد؟

به شجاعت کدام سرو باید خوش...

با کدام اطلسی

با کدام لاله

از تواضع ...؟

 

من

در کنار توام

و این اعجازی بس بیشتر از هم نشینی دو شقایق باد برده است...

 

قریب زادن آوازم

درون تجمع یک بغض رهایم کرده اند

و نه چون بلبلان هوای عشقی دربه در خفه ام کرده است.

 

بر پرتگاه شوق تو

در آرامش یک صخره مانده ام

که بی اذنت - چون آدم-

زیر پایم خالی نخواهد و

بی اراده به سویت هجمه نخواهم...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 20:33  توسط محسن محبی  | 

کوتاه تر از

برخورد اتوبوس با ایستگاهی

ناگهان ظاهر و

 پنهان ناگهانی

*

صدای جیغ قلبم از اصطکاکش با لاستیک

وتو:

 اخم و

 یک بار

 یک تیک...

*

دل هره های قبلم

 در گاز

هل،

 فشار؛

 «برو کنار!»...

حالا:

دستگیره های ترمز احساس

تعظیم می کنیم

 ای کوئین!... ای استار!

*

زیر سایه بانی و

 بی خیال...

اتوبوسم رفت...

 بجنب!

می زند یکی به دستم و

 - «بی... خیال...!»

 

تابستان 87

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 22:27  توسط محسن محبی  | 

ميراث پدرانم

درون لوله ي تنم

 گير كرده است

دهانم را چو ايثار سيفون پركرده ام

هر بار كه بالا مي آيد

من فرويش مي رانم

وحنجره ي خسته ام را به فشار انكار

 جر مي دهم

 

 

*

حنجره ات را نگه دار

ميراث مادرانت

درون چاهك تنت

 منتظر است

 

 

بهار87

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 0:6  توسط محسن محبی  | 

اين روزها

من غرورم را به حراج گذاشته ام

من زبانم را به حيله باز نمي كنم اما

مغزم

تغاري از چربي گنديده اي شده

كه چيزي ياد نمي گيرد

 و اين مكري است دشوار

 

 

بهار87

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 21:44  توسط محسن محبی  | 

من در كناري

باد بر سرم

ومن خلش خلش

 به كام يك مسير آب

من در قراري

و معلق از توان بالاراني يك عنصر

من

جامدم ولي رويم در مالش

با گيسوان يك حوري

 در بهشت موعود عوام.

 

 

*

قريب ششصد بار

بالا و پايين رفتم

با تيغ نرم خورشيد

به زمين نشستم و ديدم،

من

آفريده شدم:

يك قوطي خالي سون آپ

كه روي آب جوي پر گند كوچه، نه ماه

با همجواري لجن

 حالي كرد...

 

زمستان 86

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 9:25  توسط محسن محبی  | 

 

يك روز

كه تاريك تر از هميشه باشد

وسطل تنهايي يك قطره

بر پيشاني پنجره منقش:

بر آستان يك در زنگ زده

جسدي آويزان.

 

*

تابلويي خواهد شنيد

آواز بلبلي كه نقاش

بر چهره ي بي غيرت او نقش بست:

كوبانده بر قاب دري زنگ زده

جيغ دختري.

 

*

...

 

زمستان86

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 22:36  توسط محسن محبی  | 

در فضاي خالي ذهنم وجود تو

مثل پر كردن يك بطري از باد دهان

يا حجم نفسي محبوس در زير آب

مرا پر و خالي مي كند.

پر و خالي مي كند.

پر.

خالي.

 

*

پر

خالي،

من

نفس زنان از ياد تو باز مي آيم

بر سكوي پرتاب ذهنم

و بس ترسيده از عبور تو

از بطري هاي شكسته:

الاكلنگ خالي و پر

آسمان مغزم را ناموزون كرده.

 

*

آه...، آري!

واقعيت جاري يك باد

درون بطري ذهنم بودي

و من هزينه ي قدرت فشاري دهان و لب هايت را

از ياد برده بودم:

                     تا مرز ترك رسانديم.

 

*

و باز

بازي رفتن و آمدنت را

هر شب از لبه ي جمجمه ام

                                    مي رانم.




 

پاييز 86

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 0:38  توسط محسن محبی  | 

*بند اول

نرفته ام ز خستگي به سوي مجاز

بلكه ايجاز

نگفته ام، خواستم كه بخواني ز سردي ام:

من چراغ دل خوش را ز هميشه خرده ام

پر كرده ام

-و چه چراغي

و چه خوشي!

 

*بند دوم

تمام همان بند اول است

هرچه كه مي كشم در اين بند

كه تكرار كنم به تفاوت

مسير خواب برده ي چشمت را

به بند اول

به خط دوم

 

*بند سوم

من در خلوت اين بند

منتظر تو مانده ام

تويي كه در قيد و بند من نيستي

نه حتي ديگر!

 

پاييز 85

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:39  توسط محسن محبی  | 

زبان واژه به بيان لكنت من ادامه مي داد

ودرونم از لج اين ناوارد

هرچه دشنام هم سنگ شعرم يافت

به حلق مداد كندم مي ريخت

بلكه

صداي لخ لخ قلم تك سم

روي كاغذ مطرود ميزم

از غيرت دشنام

يورتمه شود.

*

 

آه!

الاغ عجيبي است اين غزل

كه با چشم هاي درشت دلبرانه اش

با بالا و پايين هم سان ويك قيافه اش

هميشه دلم را مي برد و

اين اسب سركش شعرم

كه قرار به شيهه از صداي حق داشت،

-به مستي-

در آفتاب گند اين تابستان

خراب ليسيدن تنديس رانش شده و

دم جنبان مگس هاي مشتاق مدفوعش... .

*

 

به كدامين گناه

من اسير خط خويش گشتم؟

از كدام عشق بازي فرياد

به سنگسار طعنه حدود كلمات رانده شدم؟

من فراز موج كدام اندوه درك بودم

كه پست شادي صدف هاي يك شكل حروف مكرر اين مقدر تكه كاغذ پاره خواهم شد؟

از داد تا بيداد و

از ناله تا فرياد

حرفي هست كه تصوير طبيعت باشد؟

آري، طبيعت: آنجا كه مرگ [كه اين سه حرف نيست]

و طبيعت: آنجا كه سكس [كه اين سه حرف نيست]

وظلمت آنچه ضلالت

يا گاهي شادماني همراه رحمت.

*

 

اميد به چه دارم؟

به سياهي واژه هايي چند وچرند؟

يا به جيغ سايي آواز گام هفت؟

وقتي چندين سياهي واژه هاي طبيعت را

با گام هاي بشر تا بلنداي آسمان هفتم حقيقت به شر ساخته ايم... ،

من،

اميد،

به چه دارم؟

 

تابستان 85

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:14  توسط محسن محبی  | 

گریه هم باز بی معناست

اشک هایم همه اش در رؤیاست

*

راهی ش نیست

چاهی ش نیست

هرچه پیش مرد قصه مان:

یک سراب و

  سایه ی ابری به صحراست

*

نه فروغی به شبی

نه صدایی به لبی

زهر خوابیدن به باغ قصه ها

واقع آنچه ست

  که نام آن «قضا»ست

*

هی خراب آنچه فهم تو نام کنند

خوانده ی «لا لا» به گوشت

 هم خودش یک معناست!

ظاهر پرخوب تو

وآنچه تو می نامی که «راست»

هی خراب آنچه فهم تو نام کنند

  این بلا و آن هواست


83
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 23:4  توسط محسن محبی  | 

و در این حادثه خصمی است

که وجودم را خورد و مرا بالا ریخت

من مگر بودم که با من مشورت کرد؟

من

مگر گفتم

که گفت گفتی؟

 و همین دشنام کافی است

که صداقت افسونگر من را

جهل خواند

تا در آبشخور حیواناتش

من نگاهی بکنم

و بگویم که عجب احمق و ساده ام من

که ملول خود ابله تر شده از گاو و خورشید و درختم هستم!

من که حیوانی بودم

من که «حیوانی» هستم

من چه فرقی کردم از

سوالش تا جواب؟

واز این فاجعه

[زندگی]

 من لذتی ساخته ام

که به شب فاتحه ی  عشقم را

روی بستر تا صبح

و به روز فاتحه ی  علمم را

زیر میزم تا شب

می خواند

بدجور!!!

و خلاصه می ___د بر همه چیز و همه کس

<مثل سیاسی صوفی به سر منبر ایران>

این همه کشتی باشم و بودم

که چرا هستم  و رفتم

آی بدبخت غریب!

این همین حادثه ی دشنام به حیواناتی است

که در این فاجعه افسوس به دردی نشناخت...


85
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 23:45  توسط محسن محبی  | 

لطفا پیشنهاد خودتان را برایم بنویسید...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 23:36  توسط محسن محبی  |